تبليغاتX
روان نویس‌


فکر می کنم کم کم دارم به پایان این فصل از زندگیم نزدیک می شم، هیچ دیدی هم از فصل بعد هم ندارم، منتظر سورپرایز شدن می مانیم!


+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:41 توسط روان |

مادر دو بخش دارد:

"ما" و "در"؛ ما هرچه می کشیم از بخش دوم است....


دوستان برام دعا کنید.

+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 0:1 توسط روان |

بعضی وفت ها که دوست دارم بنویسم ولی خب حرف دلم بعضی هاش نوشتنی نیست یا اصلاً محرم اش نیست؛ اون وقت که هی می یای تو این صفحه پست مطلب جدید و خیره میشی به مانیتور ولی تایپ نمی کنی، فقط فکر میکنی.. گاهی هم دوست داری با اینکه چیزی ننوشتی بیاد و بخونه و جوابت رو بده


بد حالیه خلاصه، بد.


+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 20:32 توسط روان |


بهار من تا تو نیایی، نمی آید..

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 23:49 توسط روان |

عجب تند میگذره این اسفند ماه.....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 20:39 توسط روان |

خدایا، بازم توبه...


+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 15:32 توسط روان |

توجه: این دنیا به دوربین مدار بسته مجهز است!

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 15:3 توسط روان |


دلم تنگ شده؛ برای تو.


+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 14:13 توسط روان |

تو این 15 روز که گذشت سه عزیز رو از دست دادم، تقریباً هر 5 روز یکی....

که یکیشون یادگار عزیز پدرم بود، مادر بزرگ ام، خیلی دلم براش تنگ شده.


یاد چهار سال پیش افتادم، ایامی که جهان بینی آدم دچار دگرگونی می شه، خیلی چیزا برا آدم بی ارزش می‌شه که تا دیروزش خیلی ارزش داشته، و البته برعکس؛ اما حیف که انسان فراموش کار است.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 17:25 توسط روان |


امشب، از اون شب هاست، که دلم یه جوریه، تو گلوم یه بغضیه...
دوست دارم زار بزنم، نه ببخشید دوست دارم عر بزنم، دوست دارم سر رو شونه ش بزارم و هق هق گریه کنم.

نمی دونم از چیه، اما حال گریه دارم،


امسال محرم و صفر برام یه جور دیگه بود، امشب ام دلم هوای امام رضا رو کرده، مال این حرفا نیستم، می دونم اما دل دیگه گاهی وقتا پر می کشه میره...

+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 23:27 توسط روان |